احتمالا با سریال لاست آشنا باشید و میدانید چه موج بزرگی در سریال دیدن در ایران راه انداخت. تصویر فراموش نشدنی اول آن، مردی که چشمای خود را در جنگل بامبو وقتی زخمی و گیج است باز میکند و با سکوت غیر معمولی روبرو می شود. در چند دقیقه او به ساحلی می رود که به یک فاجعه مکانیکی دیداری تبدیل شده است. یک هواپیمای مسافربری تکه تکه شده و بازماندگان در لاشه هواپیما در حال جیغ زدن هستند. یک موتور جت همچنان می چرخد. غریبه هایی که یک سفر مشترک را طی می کردند تبدیل به دکتر، نجات دهنده، سازنده، شکارچی، والدین، رقیب و رهبر می شوند.
با اینحال لاست فقط درباره قصه سقوط هواپیما نبود. جزیره در طول زمان تبدیل به یک آزمایشگاه فیزیکی و روانی شد. هر شخصیتی با یک کار ناتمام، گناه شخصی، عادت های تخریبگر، روابط خراب شده و نیاز مبرم برای تبدیل شدن به شخص دیگر وارد جزیره شده بود. راز مرکزی سریال جایی نیست که فرود آمده اند بلکه این است که آیا می توانند از هویت های قبل از سقوط خود فرار کنند.

ساخته شده توسط جی جی آبرامز و دیمون لیندلوف و جفری لیبر و پخش شده در شبکه ABS از 22 سپتامبر 2004 تا 23 می 2010. سریال شامل 6 فصل و 121 قسمت است و درون آن ماجراجویی بقا، درام روانشناختی، علمی تخیلی، ترس، رمانس، فلسفه، اسطوره شناسی و تمثیل های معنویست. نوع تولید سریال سینمایی بود ساختارش به طرز غیرمعمولی پیچیده و رابطه اش با مخاطب، نوع نگاه به تلویزیون را تغییر داد.
داستان لاست، بعد از پرواز اُشیانیک 815 چه اتفاقی می افتد؟
پرواز اُشیانیک 815 از سیدنی به لس آنجلس در حال طی مسیر بود که در فراز اقیانوس آرام سقوط کرد. بازماندگان خودشان را در یک جزیره جنگلی خیلی دورتر از مسیر اصلی هواپیما می کنند. نجات در درجه اول ممکن به نظر می آیند بازماندگان آذوغه جمع می کنند زخم ها را درمان کنند پناهگاه می سازند به جستجوی آب می روند و سعی میکنند سیگنال می فرستند. آن ها تصور می کنند یک کشتی یا هواپیما در نهایت پیداشان میکند.
اعتماد به نفس آن ها وقتی که جزیره رفتار غیر معمول از خود نشان می دهد از بین می رود.

چیزی بزرگ در جنگل حرکت می کند یک خرس قطبی در جایی ظاهر می شود که نباید باشد. ارتباط رادیویی نشان می دهد که یک نفر دیگر نیز در اینجا گیر افتاده است. بعضی از مسافران بهبود های غیر ممکن از خود، تصویر های آزار دهنده یا اتفاقات عجیب از خود نشان می دهند. اجسام و اسم ها از زندگی قبلیشان به شکل های غیر منتظره در این زندگی ظاهر می شوند. بازماندگان کم کم به شک می افتند که شاید حضور آن ها در جزیره تصادفی نیست.
در مرکز گروه دکتر جک شفرد یک جراح ستون فقرات قرار دارد که به صورت غریزی رهبری گروه را بعد ار سقوط به عهده می گیرد. دانش پزشکی اش او را برای گروه ارزشمند می کند اما رهبری نیاز او به کنترل اطرافش را بیشتر می کند. کیت آستن یک زن توانمند، مرموز است که از اینکه بیان کند یک مارشال فدرال در حال انتقال او به آمریکا بوده است خودداری می کند. جان لاک به صورت غیر معمول در طبیعت می چرخد و باور دارد جزیره به او شروع جدید داده است. جیمز”ساویر” فورد هوش و آسیب پذیری خود را پشت توهین، خودخواهی و دشمنی خودخواسته پنهان می کند.
اطرافشان افراد دیگری مثل هارلی ریس که شوخ طبعیش ترس و درد روانشناختیش را پنهان می کند سعید جراح، یک افسر سابق مخابرات که توسط گذشته اش زیر فشار است یک زوج کره ای به اسم سون و جین نیز با آن ها هستند یک موزیسین راک به اسم چارلی پیس که با اعتیاد درگیر است کلیر لیتلتون یک زن حامله جوان که با مسئولیت مادری بدون حمایت مواجه است مایکل داوسون سعی در ارتباط دوباره با پسرش والت دارد و خیلی دیگر از افراد که زندگیشان به طرز قابل توجهی متصل بوده است.

بیشتر قسمت ها اتفاقات داخل جزیره را با فلش بک هایی از زندگی شخصیت ها قبل از سقوط نشان می دهد.این فلش بک ها معمولا برداشت اولیه را تغییر می دهند. یک شخص شجاع می تواند رفتار خودخواهانه ای نشان دهد یک شخص خشن می تواند رفتار عاطفی نشان دهد. کسی که با اعتماد به نفس به نظر برسد ممکن است توسط شکست فلج می شود و شخصی که ضعیف است مقاومت قابل توجه از خود نشان می دهد.
با ادامه سریال، بازماندگان میفهمند که که اولین آدم های جزیره نیستند. نشانه های اولین سکونت کنندگان، سازه های رها شده، پروژه های تحقیقی، نماد های تکرار شونده و جوامع رقیب نشان دهنده تاریخی قدیمی تر و پیچیده تر از سقوط هواپیما دارد. سوال بزرگتری مطرح می شود چه کسی آنجا زیست می کند؟ چه میخوانند؟ چرا بعضی ها به جزیره کشیده می شوند؟ و آیا ویژپی های منحصر به فردش ار می توان به صورت علمی یا معنوی توضیح داد؟
مقیاس سریال از یک بقا سریع تغییر می کند. چیزی که به عنوان کلنجار برای یافتن غذا و پناهگاه شروع شد تبدیل به نزاعی برای دانش، وفاداری، قدرت، حافظه و آینده خود جزیره شد. ساختار روایی در کنار راز های جزیزه تکامل می یاد و سپس از فلش بک های متعارف به سمت زمان شناسی و روابط علت و معلولی متفاوت می کشاند.

با وحود این افزایش پیچیدگی، سوال احساسی ثابت باقی می ماند ایا این غریبه های آسیب دیده می توانند تبدیل به یک جامعه شوند و آیا روابطی که شکل می دهند مهمتر از گذشته ای می شود که قصد فرار از آن دارند.
مطالعه اساطیری : گایا و اورانوس و خشونت نخستین
قبل از جزیره، چگونه لاست درست شد
شروع لاست را می تواند به لوید براون مدیر اجرایی ABC رد گیری مرد. او که محبوبیت سریال بازمانده و فیلم موفق رابرت زمکیس یعنی جدا افتاده را دیده بود به یک سریال تلویزیونی درباره غریبه هایی که بعد از مصیبت هوایی در یک جزیره افتاده اند فکر کرد.
این مضمون به طور فریبنده ای ساده بود. یک گروه انسان ها که همدیگر را نمیشناسند از یک جامعه معمولی جدا شده و مجبور به همکاری می شوند. موقعیت قبلی اجتماعیشان اهمیت کمتری دارد. بقا به آنها اجازه افشا، مخفی کاری یا بازاختراع خودشان را می دهد.
شبکه، در ابتدا جفری لیبر فیلمنامه نویس را استخدام کرد که قسمت اول سریال را به اسم “هیچ کجا” نوشت. براون با نتیجه راضی نبود که نتیجه تماس گرفتن به جی جی آبرامز که سریال الیاس یا اسم مستعار را در کارنامه داشت بود. ابرامز قول همکاری داد اما معتقد بود یک سریال بقا خیلی زود خسته کننده می شود از این رو جزیره نیازمند رازهای بیشتریست.

ابرامز با دیمون لیندلوف یک نویسنده- تهیه کننده جوان همکاری کرد و خیلی سریع ایده سقوط هواپیما را با اتفاقات ماورالطبیعی ترکیب کردند. پروژه با سرعت زیادی از یک مفهوم به سمت تولید رفت و در مدت زمان کمتر از سه ماه، سریال را نوشتند انتخاب بازیگر را انحام دادند و سپس شروع به فیلم برداری قسمت اول دو ساعته سریال کردند.
جفری لیبر همچنان نقش خود را به عنوان کمک-سازنده در کنار ابرامز و لیندلوف حفظ کرد که نشان دهنده تاریخ پیچیده رشد سریال بود.
معرفی فیلم: پاپیون اثر فرانکلین جی شافنر
چرا لاست یک ریسک تلویزیونی محسوب می شد؟
در سال 2004 ساخت سریال تلویزیونی با این پروداکشن برای یک شبکه آمریکایی سخت بود. شبکه ها ترجیح می دادند که سریال هایی بسازنند که بیننده بتواند به راحتی از هر قسمتی به دیدن آن بپردازد. از این رو سریال های جنایی، پزشکی یا قانونی اولویت داشتند.
لاست یک مدل دیگری پیشنهاد داده بود. از دست دادن یک قسمت میتوانست از دست دادن سرنخ، مکاشفه شخصیت و تغییر در اسطوره شناسی جزیره باشد. سریال از بیننده میخواست که نام ها، اعداد، اجسام، ارجاعات ادبی، اطلاعات دیداری و خطوط دیالوگ را در ماه ها و سال ها به یاد بیاورد.

اندازه و گوناگونی داستان و بازیگران یک مشکل دیگر ایجاد کرد. سریال بین چندین زبان، ملیت، پس زمینه های اجتماعی و دید های متفاوت اخلاقی جابجا می شد.
مضمون اصلی سریال نیز اضطراب های آن عصر را نشان می دهد. سفر هوایی، تروررریسم، نظارت، اقتدار علمی، رازهای نهادی، جدایی اجتماعی و ترس اینکه که نهادهای بازرگ می توانند بدون هیچ هشداری فروبپاشند همه حول این سریال وجود داشتند. سقوط، ساختار های اطمینان بخش زندگی مدرن را تو خالی می کرد در ساحل، وضعیت حرفه ای و ثروت اهمیت کمتری از مهارت درمان زخم، پیدا کردن آب، تعمیر رادیو، انتقال پیام و ترغیب افراد ترسیده به همکاری دارد.
معرفی رمان: دن کیشوت اثر سروانتس
تولید سریال بازماندگان، تبدیل هاوائی به کل دنیا
قسمت اول سریال گران ترین قسمت اول سریال تلویزیون بود که در حدود 12 میلیون دلار هزینه داشت که برای سریال تلویزیونی سال 2004 یک اتفاق خارق العاده بود. سکانس بعد از سقوط هواپیما نیازمند لاشه هواپیما، انفجار، آتش، جلوه های ویژه و حرکت های تنظیم شده دوربین بود.
نتیجه یکی از بهترین شروع تاریخ تلویزیون است. دوربین با جک گیج شده شروع می کند و سپس با وی به بامبو و ساحل می رود. بهجای توضیح موقعیت با دیالوگ، سکانس اجازه انتقال اطلاعات را از طریق محیط می دهد. صدای لاشه هواپیما، دود، آسیب دیدگی و بخش هایی از رفتار انسانی مقیاس فاجعه را نشان می دهد.

جی جی آبرامز قسمت اول را با تکانه یک فیلم اکشن ساخت اما مکررا از توجه به صحنه به اعمال کوچک مسئولیت تغییر دوربین داد. جک از یک اضطرار به اضطرار دیگر می رود به هارلی یک کار عملگرایانه داده شده است لاک با سکوت در باران نشسته است. کلر درباره کودکش نگران است و شخصیت ها از طریق رفتار به بیننده شناسایی می شوند قبل از اینکه بیننده درباره گذشته اشان بداند.
قسمت اول سریال، جایزه امی را برای کارگردانی، انتخاب بازیگر، موزیک و جلوه ویژه را برد.
مطالعه بیشتر: انواع مختلف تلسکوپ
هواپیمای واقعی که در محل سقوط
تیم تولید، بخشی هایی از هواپیمای رده خارج شده لاکهید L-1011 را خرید و آن ها را به هاوایی برای ساختن لاشه اُشیانیک 815 برد. حمل با کشتی تکه ها در حدود چند ده هزار دلار خرج داشته باشت. بخش بدنه هواپیما را تخریب، شکانده و سوزاندن و در ساحل موکولیا در اوآهو چیدند.
لاشه به بازیگران و دوربین یک محیط فیزیکی با مقیاس باورکننده داد. بازیگران فقط در مقابل پرده سبز بازی نمی کردند بلکه در کنار آهن خم شده، چمدان ها، صندلی ، بال، جلوه های آتش و بخش های موتور بازی می کردند. این واقعگرایی به نیروی دیداری قسمت اول کمک کرد.
اوآهو، در نقش جزیره و تقریبا همه جای دیگر
هرچند داستان در کشور و شهرهای متفاوت می گذرد اما بیشتر سریال لاست در اوآهو فیلمبرداری شده است. ساحل؛ جنگل، خیابان شهری، انبار، خانه های شخصی، رستوران، معبد، بیمارستان، مناطق نظامی و مسکونی مکررا به لوکیشن هایی در سراسر دنیا تبدیل شدند.
هاوایی بدل سیدنی، لوس آنجلس، نیویورک، لندن، سئول، پاریس، برلین، نیجریه، عراق، تونس و جنوب اقیانوس آرام و کلی لوکیشن های شناخته نشده دیگر شد. تولید بعضا به جای دیگر سفر می کرد اما اوآهو به عنوان یک جای عظیم طبیعی برای انتخاب لوکیشن باقی ماند.

جغرافیای اوآهو اجازه میداد که صحنه های ساحل و جمگل در یک روز فیلمبرداری شود. منطاق مختلف جنگلی برای ایجاد احساسات متفاوت استفاده شده اند بخصوص جاهای انبوه از مناطق سرسبز که تداعی گر خطر های بزرگ باشد.
این انعطاف جغرافیایی تبدیل به هویت دیداری سریال شد. جزیره هیچوقت محیط یکدست خود را از دست نداد و شامل ساحل های روشن، جنگل های انبوه، غار ها، خرابه ها، مناطق مسکونی و جاهایی که به نظر متعلق به یک دوره زمانی دیگر بود
معرفی رمان: سه تفنگدار نوشته الکساندر دوما
فیلمبرداری لاست، زیبایی احاطه شده با خطر
لاست، جزیره را به عنوان زندان و بهشت تداعی می کند. اقیانوس آبی، سبزیجات، کوهستان و غروب طلایی تصاویری با زیبایی خارق العاده ایجاد کردند با اینحال دوربین به ندرت اجازه داده که زیبایی اطمینان بخش باشد.
جنگل از طریق شاخه ها، برگ، مه، باران و میدان دید مختل شده فیلمبرداری شده است. شخصیت ها معمولا صدایی را قبل از دیدن میشوندن. گیاهان پیش زمینه باعث اختلال در ترکیب بندی و ایجاد حس جاسوسی می شود. ترکیب بندی های عریض افراد را در مقابل منظره کوچک نشان می دهد در حالی که حرکات دوربین رو دست نشان دهنده آسیب پذیری در تعقیب و مواجهه است.

کارگردانان و فیلمبرداران از حرکات مکرر دوربین، آب و هوای متغیر، روز جنگلی قوی و شرایط لوکیشنی سخت استفاده کردند. این سیستم دیداری ، ناپایداری مرکزی روایت را نشان می دهد. جزیره مرئیست اما ناشناخته. بیننده می تواند درخت، سنگ، آب و مسیر هایی به جزئیات عکاسی را ببیند اما معنای جغرافیایی جزیره همچنان ناپایدار باقی مانده است.
تدوین و بازاختراع زمان تلویزیونی
تاثیرگذار ترین وسیله نمادین سریال، رابطه اش با زمان است. هر قسمت یک الگوی واضح را استفاده می کند یک بحران جدید در جزیره که با دوره مهمی در گذشته یک شخصیت تدوین موازی شده است.
یک صدا در جزیره می تواند صدای آشنایی در گذشته باشد. دوربین به سمت صورت می رود و در لوکیشن دیگری ظاهر می شود. یک جسم دو زمان را متصل می کند و یک خط دیالوگ وقتی در کنار حافظه قرار میگیرد معنای جدیدی پیدا می کند.
فلش بک ها، بیشتر از زندگی نامه هستند و بعضا کنایه درست می کنند. تصمیمی در امروز می تواند تکرار شکست قدیمی باشد و یک شیی ظاهرا ساده شامل تاریخ احساسیست. رفتار یک شخصیت قابل فهم می شود بدون اینکه لزوما قابل اجرا باشد.

با گسترش لاست، تدوینگران و نویسندگان ساختار زمانی را تغییر می دهند.بیننده یاد میگیرد که نوع سکانسی که نشان داده می شود را نمیتوان از قبل تشخیص داد. این تدوین سریال را به بخشی از راز های جزیره می کند. زمان دیگر بخشی از قصه نیست بلکه یکی از سوژه های داستان است.
از نگاه متفکران: تنهایی در نگاه کافکا
موسیقی مایکل جیاکینو، خاطره احساسی گمشدگان
موسیقی مایکل جیاکینو، یک عنصر اساسی در هویت لاست است. جیاکینو به جای تکیه بر موزیک معمول فضای جنگلی، او یک زبان اکسترال پدید آورد که بر پایه فیگور های پرتنش سازهای زهی، سازهای بادی برنجی بم، سازهای کوبه ای بی ثبات و ناآرام، موتیف های تکرار شونده و تم های صریح و احساسی شخصیت ها شکل گرفته بود.
جیاکینو گفته است که تولید، از او بیشتر یک موسیقی معمولی فضای جنگلی خواسته است قبل از اینکه آبرامز به او آزادی بیشتری بدهد.او از ترکیب های ارکسترال معمول مثل ترمبون های شدید و سازهای کوبشی خودداری کرد. بخش های از لاشه هواپیما به عنوان ساز کوبه ای در موسیقی قسمت اول استفاده شده است که به پرواز اُشیانیک 815 اجازه حضور در جهان سریال را داده است.
موزیک دو عمل متضاد را انجام می دهد. در صحنه های خطر، به جزیره حس باستانی و مکانیکی بودن می دهد و در لحظه های جدایی، حس بازگشت بهمدیگه، اعتراف و فداکاری را به بیننده منتقل می کند.

تم های جیاکینو به بیننده، اسطوره شناسی پشت داستان را درباره مردمی که از رهاشدگی می ترسند یادآوری می کند.موزیک مکررا متوجه حس شخصیت قبل از اینکه آن را بروز دهد است. کار جیاکینو در این سریال چندین نامزدی در امی را برایش آورد.
مطالعه بیشتر: تاریخ ضبط صدا
طراحی صحنه، تاریخ پشت جنگل
طراحی صحنه،به طور تدریجی جزیره را از یک مکان طبیعی به پازل باستان شناسی تبدیل کردند. هر سازه جدید یک لایه دیگر از درگیری با جزیره را نشان می دهد.مواد، تکنولوژی، لوگو، مبلمان، یونیفورم، ضبط و استایل معماری سازه ها نشان می دهد که گروه های متفاوت به دنبال طبقه بندی یا کنترل جزیره بوده اند.
طراحی به طور متناوب یک تضاد بین سطوح و داخل می سازد. کف جنگل ممکن است ورودی را مخفی کرده باشد. یک خروجی شلوغ ممکن است به یک اتاق چیدمان شده ختم شود. یک فضای داخلی می تواند داخل یک سیستم نهادی باشد. اجسام معمولی مثل ضبط، کامپیوتر، کتابخانه، مجسمه، تخته بازی خود دارای قدرت روایی هستند چرا که خبر از صاحبان غایب و گذشته های ناتمام می دهد.

این لایه بندی به جزیره حس نسخه خطی بودن می دهد. هر اجتماعی باورهای خود را بر روی قبلی نوشته است و هیچکدام موفق به پاک کردن گذشته نشده اند.
معرفی فیلمساز: فریدریش ویلهلم مورنائو
نوشتن زیر فشار و اهمیت روز پایان
موفقیت لاست یک مشکل ساختاری ایجاد کرد. ABC طبیعتا میخواست سریال محبوبش ادامه پیدا کند در حالی که نویسندگان باور داشتند که نداشتن پایان، آن ها را مجبور به تاخیر انداختن جوابگویی و تکرار درگیری بین شخصیت ها می کند.
با فصل سوم، خستگی بینندگان با سرعت سریال معلوم شد. لیندلوف و کارلتون کوز میخواستند بدانند که سریال چه وقتی تمام می شود. در سال 2007 ABC اعلام کرد که لاست در اسل 2010 بعد از سه فصل کوتاهتر دیگر تمام می شود. این قرار برای یک سریال آمریکایی نامعمول بود چرا که سریال های موفق معمولا تا وقتی که نمرات بینندگان کاهش پیدا کند ادامه پیدا می کرد.
این تصمیم، ریتم سریال را تغییر داد. وقتی نقطه پایان معلوم شد، روایت می توانست از مرحله ساخت معما، به سمت حل کردن راز ها شتاب بگیرد. لیندلوف بعدا گفت که بدون یک پایان مشخص، ممکن بود سریال قبل از پایان کنسل شود چرا که نویسنده ها مجبور به طول دادن و معطل کردن می شدند.
تاریخ پر دردسر پشت تولید
یک ارزیابی جامع از لاست نیازمند بررسی مسائل جدی تولیدی سریال است. در یک گزارش که در سال 2023 چاپ شد، بعضی از نویسندگان و بازیگران گزارش نژادپرستی، خشونت و فضای دشمنی در اتاق نویسندگان و سلسله مراتب تولید داده اند.

دیمون لیندلوف این مسئولیت را درباره ناتوانی در تولید یک محیط کار ایمن پذیرفت و قبول کرد در رهبری گروه شکست خورده است. لاست محبوبیت سریال های آمریکایی را به اوج برد اما بعضی از بازیگران و نویسندگان معتقد بودن که برابری داخل داستان و محل کار ناقص بوده است.
مطالعات اساطیری: آشنایی با اساطیر اسکاندیناوی
شخصیت های لاست، جامعه ای از افراد شکسته
در این بخش شخصیت های مهم لاست را بررسی می کنیم.

جک شفرد، رهبری به مثابه ناتوانی در رها کردن
جک، شخصیتیست که همه به آن نیاز دارند. پزشکی که توانایی تصمیم گیری در شرایط سخت را دارد از نظر فیزیکی شجاع است و توانایی دستور دادن در آشوب را دارد. با اینحال قدرتش، ضعف مرکزی وی را نیز نشان می دهد او نمی تواند قبول کند بعضی چیز ها فراتر از توانایی نگهداری اش است.

حتی اسم فامیل او نیز نمادین است. شفرد به معنای چوپان یعنی کسی که راهنمایی و حفاظت می کند. اما رهبری او تبدیل به کنترل می شود. مسیر جک تفاوت بین مسئولیت و شیفتگی را نشان می دهد درگیری او با جزیره نیست بلکه با بی ثباتیست.
آموزش عکاسی: قانون یک سوم در عکاسی
جان لاک، ایمان، تغییر و اشتها برای معنی
لاک با یک مسئولیت دیگری به جزیره می آید. در جایی که جک مشکلی را می بیند که نیازمند راه حل منطقیست لاک هدف مشاهده می کند. او معتقد است که سقوط بخش زندگی دروغینش را که به او تحمیل شده است را از بین برده و زندگی اصیل تری به او اهدا کرده است.
اجرای تری اُ کوئین، به لاگ وقار، خطر، آسیب پذیری، شوخ طبعی و احساس نیاز بچه گونه به باور را داده است. تفاوت فلسفی او با جک مهمترین نزاع فلسفی داخل سریال را به وجود آورده است. آیا جزیره یک پدیده مادی برای تحقیق است یا یک نیروی معناییست که باید به آن تسلیم شد.

اُ کوئین برنده جایزه امی برای نقش مکمل در سال 2007 شد.
کیت آستن، آزادی بدون هویت پایدار
کیت به عنوان یک زن توانا و با شفقت نشان داده می شود اما گذشته اش، اعمالش را زیر ظن قرار می دهد. او در دوندگی، بداهه پردازی، صخره نوردی، دروغ گویی و بقا تواناست و مشکل بزرگترش این است که فرار بخشی از هویتش شده است.

داستان کیت مکررا می پرسد که آیا آزادی به معنای اجتناب از نتیجه است یا انتخاب مسئولیت. هرچند که سریال او را بعضا به مثلث عاشقانه تقلیل می دهد اما نقش عمیق تر او هویت است. چه کسی باقی می ماند وقتی یک شخص دیگر خود را از طریق تعقیب و فرار تعریف نمی کند.
ساویر، اجرا به مثابه مجازات خود
ساویر طوری عمل می کند که انگار دشمنی از وی مراقبت می کند. او مواد غذایی را جمع می کند نزاع ایجاد می کند اسم های مسخره برای افراد درست می کند و دیگران را تشویق می کند که او را خود خواه ببینند. این شخصیت به او قدرت می دهد چرا که امتناع و کنار گذاشتن نمی تواند شخصیتی را که بدنبالش است غافلگیر کند.

با اینحال ساویر یک انسان شناس درجه یک است. علاقه اش به کتاب، بازی زبانی و ادراک احساسی با اجرای ناعاقلانش تفاوت دارد. رشد او در سریال یکی از واضح ترین نمایش هاست که هویت نقشیست که می توان آن را تکرار کرد تا اینکه کسی آن را جای خود اشتباه بگیرد.
هارلی، شوخ طبعی، ترس و وضوح اخلاقی
هوگو هارلی ریس، به سریال جنبه کمدی خود را داده است اما توصیف او به عنوان شخص کمدی از اهمیتش کاهش می دهد. هارلی نسبت به سلامت احساسی گروه حساس است. او تنهایی، غم،دشمنی و ترس را قبل از بقیه رهبران متوجه می شود.
رابطه اش با شماره های بازگشتی، بعضی از عجیب ترین سوال های سریال را درباره اتفاق و مقصد مشخص می کند. اما مسئله مهمتر او دغدغه اش با این مسئلست که آیا ثروت می تواند با گناه وجود داشته باشد و آیا شخصی متواند به شادی امید ببندید بعد از اینکه مکررا با فاجعه روبرو شده است.

بازی خورخه گارسیا از اینکه اسطوره شناسی سریال به حالت خنثی و جدی تبدیل شود حلوگیری میکند و به بیننده یادآوری می کند که غذا، بازی، موزیک، جک، دوستی و روال های مشترک خود بخشی از بقا هستند.
سعید جراح، هوشمندی خفه شده با خشونت
از نظر فنی سعید جز ارزشمندترین افراد گروه است او رادیو، الکترونیک، بازجویی، استراتژی و عملیات نظامی ار می فهمد. همچنین با اعمالی که قبل از سقوط هواپیما انجام داده است زیر فشار قرار دارد.
داستان او این مسئله را که آیا مهارت های خشن یک شخص صاحب آن را برای همیشه تعریف می کند یا خیر کنکاش می کند. لاست به هوشمندی به عنوان خلوص اخلاقی نگاه نمی کند. سعید مرتبا درباره خطر درست می گوید اما روش هایش خشونتی هب وجود می آورد که او از آن پشیمان می شود.

سان و جین، ازدواج، زبان و باز تولید
در ابتدا سان و جین از باقی بازماندگان جدا افتاده اند. زبانشان باعث ایجاد نوعی ادراک خاص در گروه نسبت بهشان می شود اما در طول سریال متوجه میشیم که این ازدواج یک ازدواج ساده نبوده بلکه فشار خانوادگی، نفرت، طبقه اجتماعی، رازداری و فداکاری داخلش دخیل بوده است.
فلش بک های ازدواجشان بخصوص خیلی موثرند چرا که همان رابطه از دیدگاه دیگری وجهه متفاوتی دارد. آن ها یکی از اصول مرکزی سریال را نشان می دهند اینکه هیچوقت یک ورژن کامل از داستان موجود نیست.
چارلی و کلر، اعتیاد مسئولیت و نگهداری
چارلی یک موزیسین است که علاقش به معروف شدن از اعتیاد و شرم غیر قابل جداسازیست. کلر بدلیل حاملگی و مادر بودن در محیط بدون امنیت پزشکی با آسیب پذیری های قابلت وجهی روبروست.
رابطه این دو، صمیمیتی داخل روایت بقا ایجاد می کند. رشد چارلی در طول سریال این سوال را می پرسد که آیا عشق می تواند بهانه ای برای تصاحب و دلیلی برای تغییر باشد. حضور کلر این جمع را مجبور می کند که به جای بقای روز بعد، آینده ای تصور کند.
معرفی فیلم: توهم بزرگ ساخته ژان رنوار
مایکل و والت، پدری در شرایط غیر ممکن
مایکل به تازیپی مسئولیت والت را پذیرفته او میخواهد با وجود نداشتن گذشته،توسط پسرش به عنوان پدر شناخته شود اما نداشتن اعتماد به نفس و فهم متقابل اینکار را برای ایو سخت کرده است.
رابطه آنها درباره ترس والدینی، زمان از دست رفته و خطر اشتباه گرفتن مراقبت با مالکیت است.
دزموند، بن و جولیت، گسترش دنیای اخلاقی
شخصیت های مرکزی بعدی، تاریخچه جزیره را عمیق تر کردند بدون اینکه آن را به یک نزاع ساده بین قهرمانان و ضد قهرمانان تقلیل بدند.
دزموند عشق رمانتیک، مقاومت و رابطه متفاوت با زمان را به سریال می آورد. بن هشومندی استراتژیک را به سریال اضافه می کند و جولیت نیز توانایی علمی، مهارت، خودداری احساسی و وفاداری جداگانه را به سریال اضافه می کند.

بازی مایکل امرسون در نقش بن برای او جایزه امی را در سال 2009 به همراه آورد.
این شخصیت ها توانستند لاست را از مضمون اصلی گسترش بدند.
معرفی کتاب: ایلیاد و ادیسه نوشته هومر
ارجاعات ادبی، فلسفه و اسطوره شناسی لاست
واضح ترین ارجاع فلسفی سریال خود جان لاک است. جان لاک فیلسوف انگلیسی که درباره هویت شخصی، تجربه، دانش، حقوق طبیعی و مشروعیت قانون مینوشت. شخصیت تلویزیونی جان لاک نیز به طور مشابهی با هویت، آزادی، باور و ریشه نظم اجتماعی پیوند خورده است.
دیگر شخصیت های سریال که بر اساس افراد معروف نام گذاری شده اند عبارتند از ژان ژاک روسو، دیوید هیوم، جرمی بنتام، میخائیل باکونین، ادموند برک، سی اس لوئیس و مایکل فارادی. این ارجاعات لزوما یک شباهت یک به یک ایجاد نمی کنند و شخصیتی که بعد از یک فیلسوف نامگذاری شده لزوما به معنای بیان دراماتیک افکار اون فیلسوف نیست.

این نامگذاری ها بیشتر برای دعوت بیننده به کنکاش بیشتر در ایده های اصلی لاست است و به قول لیندلوف نویسنده سریال بیشتر این ارجاعات ترکیبی از داستان ها و سنت هاییست که بر رویشان تاثیر گذاشته مثل نارنیا، جنگ ستارگان، اشتاین بک و نوشته های فلسفی.
از این رو نگاه درست به ارجاعات فلسفی لاست بیشتر مضمونانست تا رمزگشایی. فلسفه باعث غنی شدن لاست می شود و آثار هیچ فیلسوفی به تنهایی نمای کل داستان و راز معماهای آن را در خود ندارد.
کتاب های لاست
در این سریال مکررا شخصیت ها در حال خواندن دیده می شوند این کتاب ها با دقت انتخاب شده اما در راههای مختلفی عمل می کنند.
“غرق شدن کشتی” ریچارد آادامز درباره جامعه ایست که مجبور به ترک خانه شده است و بعد از روبرو شدن با خطر مجبور به ساخت جامعه جدید می شود. سومین پلیس اثر فلن او برایان درباره واقعیت ناپایدار، تکرار،گناه، هویت و جهانی که با قوانین عجیب متافیزیکی هدایت می شود صحبت می کند. دوست مشترک ما اثر چارلز دیکتر بر روی مرگ، میراث، هویت فرضی و تغییرات اخلاقی صحبت می کند.
دیگر کتاب هایی که در سریال در حال خوانده شدن دیده می شود عبارتند از آلیس در سرزمین عجایب، جادوگر شهر اُز، موش ها و آدم ها، شکافی در زمان، اولیس، تبصره 22، برادران کارامازوف، رمان های استیفن کینگ و انجیل.
سازندگان اهمیت نویسندگانی مثل استیفن کینگ، جان اشتین بک، کورت ونه گات و فلانری ا کانری را به رسمیت شناختند. این کتاب ها متعلق به ساختار موزاییکی فکری لاست هستند و هیچکدام یک راهنمای حل معماهای سریال نیستند.
نماد های مهم لاست و معنیشان
چشم در طول سریال ظاهر می شود بخصوص در لحظات بیداری. لحظه ابتدایی سریال با بازشدن چشم های جک ادراک را به عنوان مضمون اصلی نشان می دهد.
باز شدن چشم به معنای بازگشت به خودآگاهیست اما همچنین به معنای بیداری روحی و شناخت خود است. شخصیت ها مکررا باور دارند که می تواندد جزیره را بشناسند تا اینکه متوجه می شند که آن ها جزیره را از طریق ترس، میل، ایدئولوژی یا دانش ناقص تفسیر می کنند.
چشم به معنای دخیل کردن بیننده نیز است. دیدن لاست به معنای دنبال سرنخ گشتن درو قاب، زیر سوال بردن چیزهای دیده شده و فهمیدن این است که مرئی بودن به معنای تضمین فهمیدن نیست.
جزیره، مکان، شخصیت، آینه و آزمون
جزیره به طور همزمان به عنوان لوکیشن، راز، شخصیت و جهان نمادین درونی عمل می کند.
جزیره آدم ها را از نهاد های آشنا جدا و آن ها را مجبور می کند که نزاع های حل نشده شان را به شکل فیزیکی دربیاورند. کسی که با شیفته کنترل است با عدم قطعیت روبرو می شود کسی که از رابطه پرهیز می کند به جمع وابسته می شود و فرد بی قدرت، دارای توانایی می شود. اونی که به دنبال معنیست نسبت به هر سیستمی که وعده هدف می دهد آسیب پذیر است.
از این رو جزیره را به عنوان آینه می توان تفسیر کرد. درون هر بازمانده ای نقطه ضعف درست نمی کند بلکه چیزی که از قبل بوده است را بزرگنمایی می کند.
همچنین جزیره یک تصویری از ناخودآگاه، لایه های زیر ساختار، تاریخ های فراموش شده، نیروهای خطرناک، اتاق های یر قابل دسترس و خاطرات تداعی شده که به جای پاک شدن سرکوب شده اند نیز می باشد.
برای خواندن: تاریخ شرلوک هولمز
شماره های لاست، سرنوشت پنهان درون زندگی معمولی
سری 4,8,15,16,23,42 یکی از معروف ترین عناصر سریال است. این شماره در نوشته ها، اندازه گیری ها، آدرس، ساعت، کد، بازی و جزئیات پس زمینه دیده می شود.
درون داستان تجربه شخصی را به سیستم بزرگتر جزیره متصل می کنند. از نظر نمادین آن ها گرایش انسان به جستجوی الگو را دراماتیزه می کند. وقتی یک سری اعداد با معنی شوند هربازگشتی تبدیل به شاهدی برای معنی می شود.

اعداد، بیننده را در همان موقعیت روانی شخصیت ها میگذارد. آیا این ظهور اعداد اتفاق هستند یا علت و معلول، سرنوشت یا انتخاب ؟ این سری اعداد در نهایت ساختار روایی خود را دریافت می کند اما قدرت احساسیش بیش از زمینه اش از عدم قطعیتش به وجود می آید.
سیاه و سفید، مخالفت بدون ساده سازی
اجسام سیاه و سفید در لباس ها، سنگ، بازی ها، لوگو و ترکیب بندی ها دیده می شود. این تضاد نماد خوب و بد، ایمان و منطق، آزادی و سرنوشت، زندگی و مرپ و رقابت دو بازیکن در طول تاریخ است.
با اینحال لاست اجازه ثبات به این دوگانه ها نمی دهد.یک شخصیت در لباس سفید ممکن است فریب بدهد یک شخصیت ترسناک می تواند از روی عشق عمل کند و یک توضیح منطقی ممکن است ناقص باشد در حالی که باور معنوی مورد استثمار قرار بگیرد.
سیاه و سفید در طول سریال مکررا تکرار می شود اما سریال در منطقه خاکستری می گذرد جایی که انسان ها بدون دانش کامل دست به انتخاب می زنند.
دانش و ایمان، مسئله مرکزی سریال
در ابتدا جک و جان تضاد بین شک علمی و ایمان را تجسم می کنند. جک به دنبال مدرک، تشخیص و عمل است لاک به شهود، هدف و امکان با معنی بودن وقایع باور دارد.
سریال از اینکه بگوید کدام روش کافیست خودداری می کند. علم مغرور و بی فکر است وقتی که فرض می کند چیزی که اندازه گیری نشده نمی تواند وجود داشته باشد و ایمان خطرناک است وقتی که شخصی که به دنبال معنی است در مقابل وسوسه دیگران آسیب پذیر می شود.

استدلال عمیق تر درباره فروتنیست. هر جفت باورمند و شکاک باید با محدودیت های قطعیت روبرو بشند.
دریچه، در و آستانه ها
در ها در همه جای لاست دیده می شوند، درهای هواپیما، ورودی چادر، غارها، در، راههای مخفی، اتاق های بسته و دریچه های زیرزمینی.
در وعده دانش را با ایجاد مرز می دهد. باز کردنش شاید جوابی فراهم کند اما ان جواب معمولا سیستم بزرگتری را معلوم می کند. دریچه از این نظر یک نماد قدرتمندست چرا که بیننده و شخصیت ها قبل از اینکه بدانند چه چیزی درون دریچه است تئوری هایشان را در یک جسم ساده فیزیکی فرافکنی می کنند.
آستانه ها نیز شخصیت ها را تقسیم می کند. عبور از ساحل به جنگل، خارجی به داخلی یا نور به تاریخی مرتبا یک تغییر روانشناختی را نشان می دهد.
دکمه ، روتین در مقابل فاجعه
یکی از معروف ترین شی های بازگشتی سریال یک دکمه مرتبط با کار تکراریست. این دکمه این سوال را مطرح می کند که آیا کار شخص اهمیت دارد؟ آیا وقتی شواهد کم است اطاعت منطقیست؟ و آیا شرکت نکردن یک عمل شجاعانست یا بی مسئولیتی؟ آیا یک روتین میتواند دنیا را نجات دهد و آیا باور به روتین اقتدار یک نهاد را حفظ می کند یا خیر.
دکمه عدم قطعیت متافیزیکی را تعلیق فیزیکی تبدیل می کند.سوال انتزاعی درباره ایمان، شواهد و مسئولیت پذیری تبدیل به یک تصمیمی می شود که باید زیر فشار انجام بگیرد.
آینه ها، بدل ها و تکرار ها
شخصیت های سریال مرتبا با کسانی که تداعی گر گذشته خودشان هستند روبرو می شوند با روابطی که نزاع های خانوادگی را ایجاد کرده و موقعیت هایی که در آن نقششان معکوس شده است.
این تکرار نشان دهنده این است که افراد می توانند با خود الگو ها را حمل کنند، جغرافیا تغییر می کند اما رفتار های حل نشده بر میگردد. یک شخصی که ترک شده ممکنه دیگری را ترک بگوید. کودکی که از پدر کنترل گر متنفر است خود کنترل گر می شود. و یک قربانی سیستمی را که زخم اصلی را ساخته است بازسازی می کند.

شانس رستگاری وابسته به رسمیت شناختن این الگوهای تکراری قبل از انجام دادن آن است.
پدران، پسران و آسیب ارث رسیده
خیلی از شخصیت های اصلی روابط دردناکی با والدین خود بخصوص پدران دارند. این روابط شامل جدایی، انتظارات غیر ممکن، خیانت، رقابت، دستکاری احساسی و عدم توانایی در نشان دادن عشق است.
این تکرار به قدری گسترده است که پدری تبدیل به یکی از نماد های سریال می شود. ارث بیولوژی اهمیت کمتری از میراث روانشناختی دارد. شخصیت ها با صدایی که در حال قضاوتشان هستند به جزیره می آیند در حالی که والدینشان غایب هستند.
جزیره پیشنهاد امکان شکستن این میراث را می دهد اما فقط در صورتی که یک شخصیت اجازه تصمیم سازی به زخم کهنه در هر عمل خود را ندهد.
نکات جالب درباره لاست
گروه به همان شکلی که در ابتدا نوشته شده شکل نگرفت. خیلی از شخصیت ها تغییر یا اسخته شدند بعد از اینکه تاثیرات اولیه بازی آن ها دیده شد.
هارلی برای خورخه گارسیا نوشته شد سان بعد از تست بازیگری یونجین کیم برای او نوشته شد در ابتدا نویسندگان شخصیت متفاوتی برای ساویر میخواستند اما بازی خشن تر و غیر قابل پیش بینی تر جاش هالووی به تغییر دادن اون کاراکتر کمک کرد. چارلی برای دومنیک موناگان تنظیم شد طوری که شخصیت موزیسین سریال از یک موزیسین پیر به راک استار جوان تبدیل شد.
این انعطاف انتخاب بازیگر به شخصیت ها کمک کرد که بیشتر از بازی الگو های نوشته شده، متناسب با انرژی و سبک بازی خود شخصیت ها را شکل بدهند.
مرگ جک در لاست
در اولین نوشته سریال، جک شفرد قرار بود در قسمت اول بمیرد و کیت نقش رهبری گروه را به عهده بگیرد. از این رو مایکل کیتون برای این نقش انتخاب شده بود تا در قسمت اول بیننده را شوکه کنند.
نقشه وقتی که سازندگان فهمیدن کشتن شخصیت اصلی با این سرعت می تواند روی سرمایه گذاری احساسی بیننده تاثیر بگذارد تغییر کرد. جک در فرآیند تولید سریال زنده ماند و تبدیل به مرکز گروه شد
تیتراژ لاست بر روی لپ تاپ ساخته شد
تیتراژ مینیمال ابتدایی سریال که واژه LOST روی هوا بر روی پس زمینه مشکی معلق است و با یک موزیک متلاطم پخش می شود تبدیل به یکی از نماد های سریال شد.

این تیتراژ را جی جی آبرامز بر روی نرم افزار سه بعدی روی لپ تاپش ساخت و یک حرکت ساده به آن داد. خام بودن مدل سه بعدی عملا تبدیل به بخشی از هویت بصری سریال شد چیزی که احتمالا اگر یک استودیوی بزرگ از ابتدا مامور ساختنش می شد بیش از حد تمیز و صیقلی از آب در می آمد
مخفی کاری در تولید
بخاطر اینکه یک عکس لو رفته یا انتخاب بازیگر می توانست داستان، فیلمنامه لوکیشن یا دکور را لو بدهد حرکات بازیگران با دقت مراقبت شد. شخصیت ها با اطلاعات جزئی کار می کردند در حالی که صحنه ها میتونستند با تغییر پس زمینه نوشته یا فیلمبرداری شود.
این مخفی کاری تبدیل به فرهنگ بازاریابی شد. طرفداران اخبار انتخاب بازیگران ، عکس های صحنه، عکس های تبلیغاتی، عنوان قسمت و مصاحبه های عوامل را با همان شیفتگی خود قسمت های سریال دنبال می کردند.
نقد لاست، جوایز، نمرات و پایان جنجالی
شروع سریال به سرعت توجه خیلی ها را به مقیاس سینمایی و راز های غیر معمولش جلب کرد. در طول سریال بینندگان آمریکایی در حدود 11 میلیون تا بیش از 20 میلیون رسید در حالی که سریال در حدود 160 کشور پخش شد.

نمره متاکریتیک سریال روی 84 قرار دارد که نشان دهنده تحسین منتقدین است. منتقدین، فضا، گروه، جاه طلبی، عظمت دیداری، شدت احساسی و توانایی در ترکیب سرگرمی عمومی با سوال های فلسفی را تحسین کردند.
این سریال نامزد 51 جایزه امی و برنده 10 تا از آن ها شد. از جمله در بهترین سریال درام، کارگردانی، موسیقی، جلوه ویژه و دو جایزه مکمل برای تری اُ کوئین و مایکل امرسون.
سریال در سال 2006 برنده جایزه گلدن گلوب برای بهترین سریال تلویزیونی شد.
پایان جنجالی سریال
فصل نهایی و قمست نهایی جنجال زیادی در بین بینندگان ایجاد کرد. بعضی بینندگان باور کردند که سریال توانست یک جواب دقیق به تمام معماهای سریال بدهد و دیگران اعتقاد داشتند که این معماها حل نشده باقی ماندند و تبدیل به چارچوبی برای یک داستان احساسی و فلسفی شدند.
قسمت پایانی به جای اینکه بخواهد فرهستی کامل و جامع از پاسخ به تمام معماها و ابهامات ارائه دهد بیشتر روی سرانجام شخصیت ها و جمع بندی درون مایه های اصلی داستان تمرکز دارد.
برای بینندگانی که بیشتر درگیر روابط میان شخصیت ها، فداکاری، خاطرات و رستگاری آن ها بودند چنین رویکردی می توانست کاملا مناسب و رضایت بخش باشد. اما برای کسانی که سریال را مانند یک معمای پیچیده و دقیق دنبال می کردند باقی ماندن بعضی پرسش ها بدون پاسخ یا دریافت پاسخ های ناقص می توانست به نوعی زیر پاگذاشتن قولی باشد که احساس می کردند سریال از ابتدا به آن ها داده است.
فصل آخر مجموع امتیاز کمتری نسبت به فصول قبلی گرفت ونظر منتقدین نسبت به سریال منفی تر شد.
مطالعات اساطیری: آشنایی با پرومته
لاست نوع نگاه بینندگان به تماشای تلویزیون را تغییر داد
سریالدر زمان گسترش انجمن های آنلاین پخش شد. این باعث شد که بحث های زیادی و انجمن های طرفداری گوناگون در زبان های متفاوت حولش شکل بگیرد و طرفداران شروع به ساخت پادکست، ویدئو و تحلیل در شبکه های اجتماعی بکنند. بینندگان فقط یک قسمت را ندیدند تا منتظر بعدی باشند. آن ها نقشه جزیره را کشیدند تایم لاین وقایع سریال را درست کندد نماد ها را رمزگشایی و تئوری هایی درباره جزیره ارائه دادند.
این اجتماع، عدم قطعیت را به مشارکت تبدیل کرد. یک رازی که می توانست بیننده تنها را فرسوده کند تبدیل به تحقیق دسته جمعی یک هفته ای شد.

لاست نشان داد که حجم زیاد مخاطب می تواد یک سریال را به شرط اینکه شخصیت ها از نظر احساسی در دسترس بیننده بماند را دنبال کند. سریال های دیگر بخش های متفاوتی از این مدل را به ارث بردند از جمله داستان گویی غیر خطی، فلش بک های گروهی،جهان سازی اسوره ای، تئوری سازی انلاین، تولید سینمایی و این انتظار که هر جزئیات دیداری ممکن است مهم باشد.
لاست قواعد داستان گویی تلویزیونی را تغییر داد و اثرش را می توان در بازاریابی سریال ها امروزی، تئوری سازی، استریم و انجمن های طرفداری سریال های جدید دید.
آیا لاست همچنان ارزش دیدن دارد؟
بله، اما باید با انتظارات درست آن را دید. لاست یک معادله علمی که در آن هر نماد یک معنای رسمی دارد نیست و یک درام عرفی درباره بقا نیز نمی باشد هرچند که بقا بخش بزرگی از داستان است. لاست فقط یک سریال علمی تخیلی، فانتزی، نمادسازی دینی، رمانتیک و راز های روانشناختی نیست و ترکیب همه آن هاست.
لاست یک کار ترکیبی درباره انسانهاییست که سعی در شرایط عدم قطعیت شدید، معنی خلق کنند.
بعضی قسمت ها در پیشرفت داستان تاخیر میندازند بعضی از راز ها از بقیه رضایت بخش تر هستند. بعضی شخصیت ها رشد کمتری از چیزی که لایقش هستند میگیرند. راز های سریال بیش از حد گسترده می شود و تعادل کاملی بین راز و جواب ها برقرار نمی شود.
با اینحال کمترین برنامه ای ترکیب حرکت، فضا، اجرا، موسیقی، اختراع فرمی، خلوص احساسی و جاه طلبی روشنفکرانه را به اندازه لاست دارند. این سریال می تواند از ترس به کمدی، از رمانس به دانش تئوری و از درد خانواده ای صمیمی به سوالی درباره سرنوشت تبدیل شود بدون اینکه هویت خود را از دست بدهد.
به بازی ها، به تصاویر تکراری، موزیک ها و بحث های فلسفی سریال دقت کنید و توجه داشته باشید که در آخر تمام راز های جزیره صاحب جواب نمی شوند.
نتیجه گیری: معنای لاست چه بود
عنوان لاست در ابتدا به معنای جغرافی بود. پرواز اُشیانیک 815 از مسیر خود خارج می شود و باقی ماندگان نمی دانند کجا هستند.خانواده ها نمی دانند که آیا عزیزانش زنده هستند و تیم های نجات نمی توانند هواپیما رو پیدا کنند.
اما عنوان خیلی زود یک معنای بزرگتری پیدا کند.
جک در مسئولیت گمشده است لاک در نیاز خود به هدف، کیت در فرار، ساویر در خشم، هارلی در گناه و ترس، سعید بین خشونت و وجدان، سان و جین در ازدواجی که در سکوت شکل گرفته است و چارلی نیز در عشق، اعتیاد و ارزش خود گم شده است.
سقوط باعث گم شدن آن ها نمی شود بلکه معلوم می کند چقدر از ابتدا گم شده بودند.
سپس جزیره چیزی خطرناک و امیدبخش را پیشنهاد می دهد این امکان که هویت ثابت نیست. یک شخص می تواند گذشته را تکرار کند یا به رسمیت بشناسد. یک غریبه می تواند خانواده شود یک مکان تنهایی ممکن است اجتماع بسازد و یک راز شاید قطعیت نیارد اما می تواند کسی را مجبور کند که به چیزی باور داشته باشد و به چیزی تبدیل شود.
بخاطر همین است که لاست از سرنخ ها و جنجال هایش بزرگتر است. سوال ماندگارش این نیست که جزیره چیست. بلکه این است که وقتی همه چیز های آشنا از کسی گرفته شود از آن شخص چه می ماند و آیا آن فرد هنوز می تواند تغییر کند؟
این راز ها لاست را معتاد کننده کرد، تیم تولید آن را جذاب کردند نماد ها بحث ها را راه انداختند و شخصیت ها جاودانه اش کردند.
