به نظر من هدف اصلی هر نوشته ای در انتها سنگ فرش کردن مسیر رسیدن به آرامش درونیست. در دنیای غیر قابل کنترل هیچ ویژگی از مهمتر از صلح درونی نیست و یکی از بهترین معلم های صلح درونی کسی نیست جز مارکوس اورلیوس.
برای مارکوس اورلیوس، صلح درونی هیچوقت تجمل یک زندگی مراقبت شده از سختی نیست. او به عنوان یک امپراتور که توسط مسئولیت های سیاسی، جنگ، بیماری، مرپ و رفتار غیر قابل پیش بینی مردم دیگر احاطه شده بود نوشت. از این رو آرامش او داخل یک آشوب درونی وجود داشت نه بعد از محو شدن آن.
بخاطر همین است که صلح درونی در کار مارکوس اورلیوس سختگیرانه تر از ایده های مدرن آرامسازیست. صلح وابسته به نظم دادن به قضاوت، تفاوت گذاری بین چیزی که اتفاق افتاده و چیزی که ما فکر می کنیم اتفاق افتاده، بازگرداندن ذهن به منطق، قبول کردن چیزی که نمی توان کنترل کرد و درست عمل کردن در موقعیست که خود عمل کردن ممکن است. تاملات نوشته مارکوس اورلیوس به عنوان تمرین برای کنترل بر خود نوشته شده بود و کارشناسان این تاملات را به عنوان نوشته هایی که مارکوس برای بهبود اخلاقی خود نوشته بود می بینند تا اینکه متن فلسفی برای مخاطب باشد.
نگاهی کوتاه به زندگی و تفکر مارکوس اورلیوس
مارکوس اورلیوس در سال 121میلادی بدنیا آمد و در سال 161 تبدیل به امپراتور روم شد و تا سال 180 که درگذشت امپراتور باقی ماند. او تمرین بسیاری در نوشتن و فلسفه کرد اما رواقی گری تاثیر اساسی بر زندگی اش داشت. در تاملات او معلمینی مثل روستیکوس، آپولونیوس و سکستوس را به عنوان پایه های فکری خود نام می برد.
نوشته های فلسفی اش را نمی توان به راحتی از فشار زندگی حکومتی جدا کرد. دوران حکومت او با جنگ، شورش و طاعون روبرو شد و آخرین بخش تاملات نیز در آخرین سال های لشکرکشی اش نوشته شد. با اینحال کتاب در نمایش عظمت حکومت بسیار بی توجه است. مارکوس مکررا توجه را از شهرت، آرامش و موفقیت خارجی به سمت قضاوت، شخصیت، عدالت، میرایی و استفاده منظم از ذهن می برد.تاملات رواقی گری به او آموزش داد که فضیلت به جای ثروت، سلامت یا لذت تعیین می کند که آیا زندگی انسان خوب است یا خیر. مارکوس این دکترین را به یک تمرین تکراری روانشناسی که برای لحظات ترس، خشم، ناامیدی، وسوسه و خستگی تبدیل کرد. صلح درونی در تفکر مارکوس اورلیوس جدا شدن از واقعیت نیست بلکه ظرفیت دیدن واقعیت بدون تسلیم کردن قدرت هدایت بر خود است.
جملات مارکوس اورلیوس
در اینجا هفت جمله از مارکوس اورلیوس را بررسی می کنیم.
عقب نشینی به درون
آدمی در هیچکجا نمیتواند آرامتر و بهدور از دردسر، چون در درونِ روحِ خویش پناه بگیرد.

مارکوس با یک تصویر آشنا حتی برای امروز آغاز می کند. انسان ها در جستجوی صلح در جای دیگر هستند اما جواب او این نیست که تنهایی فیزیکی بی ارزش است بلکه وابستگی به محیط خارجی می تواند آرامش را شکننده کند. عمیق ترین مکان باید همیشه و هرجایی که انسان هست باقی بماند تا بتوان به آن پناه برد.
این حرکت به درون به معنای فرار نیست.مارکوس به سرعت آن را به اصول بازگشتی توانا به بازگرداندن نظم به ذهن متصل می کند. از این رو آرامش درونی یک جهت دهی تمرین شده ذهنیست به جای اینکه مقصد جغرافیایی باشد. ایده همچنان مهم است چرا که زندگی مدرن فانتزی های بی پایان فرار را عرضه می کند در حالی که مرکز ساختار توجه تغییر نکرده است.
مطالعات سینمایی: تاریخ سینمای فرانسه
ذهن رنگ فکر را می گیرد
همانطور که افکار تکراری هستند، همان ها ویژگی ذهن را مشخص می کنند چرا که روح انسان با افکار رنگ آمیزی شده است.

استعاره رنگ حیاتیست. مارکوس فکر را به عنوان چیزی غیر فعال که بی خطر داخل خودآگاهی وجود دارد نمی بیند. بلکه افکار تکراری ذهنی که آن را تولید می کند تغییر می دهد.
از این رو صلح درونی به عادت ذهنی وابسته است. نفرتی که روزانه تمرین شده است در آخر به خودآگاهی متنفر مبدل می شود و اضراب روزانه با آینده تخیل شده آشوب را به عادت تبدیل می کند. بر عکس آن نظم توجه مهمر نسبت به تناسب، عدالت، میرایی و محدودیت مسئولیت انسان یک شخصیت دیگر را می سازد.
مارکوس اورلیوس کمتر به تفکرات مثبت لحظه ای و بیشتر به شکل دهی مداوم معتقد است. چیزی که ما مکررا تحقیر بکنیم تبدیل به واقعیتی که برای ما ظاهر می شود می گردد. برای خوانندگان معاصر که توسط رسانه های توجه محور احاطه شده اند این بینش می تواند کمک کننده باشد.
معرفی فیلم: پاپیون اثر فرانکلین شافنر
بازگشت به نظم
زود به خویشتن بازگرد و بیش از آنچه اجبار ایجاد می کند از هماهنگی درونی خویش بیرون نمان.

آرامش در فلسفه مارکوس اورلیوس حالت دائمی و بدون اختلال نیست؛ اهمیت اصلی در توانایی بازگشت سریع به تعادل پس از خشم، ترس یا فشار بیرونی قرار دارد.مارکوس اورلیوس، یک آسیب ناپذیری و استقامت احساسی دائمی نمی خواهد، شرایط میتواند ما را آزار دهد بلکه مسئله او چیزیست که بعدش اتفاق می افتد.
از نظر مارکوس اورلیوس، آرامش یک پویایست. آرامش درونی یک وضعیتی نیست که در هنگام از دست دادن باعث شکست فلسفی شود. بلکه یک نظم است که در آن ذهن مکررا بهش برمیگردد. مارکوس اورلیوس پیشنهاد می کند که بازگردان مرتب، ظرفیت بازگشت ما را بیشتر می کند.
این یکی انسانی ترین جملات مارکوس اورلیوس درباره آرامش درونیست چرا که کمال را با تمرین جابجا میکند. خشم، ترس، تحقیر و غم می تواند تعادل را بهم بزند اما نظم اساسی امتناع از ساخت یک خانه درونی در این تداخل است. صلح چیزی نیست جز مهارتی برای بازگشت.
برای خواندن: آریادنه و نخی در هزارتو
قبول کردن شرایط حاضر
در هر جا و در هر زمان، در اختیار توست که با خشنودی و رضایت درونی، وضعیت کنونی خود را بپذیری

قبول کردن از نظر مارکوس اورلیوس را نباید با بی عمل بودن یکی دانست. اورلیوس، کامل قبول کردن را با عادلانه برخورد کردن نسبت به دیگران و بررسی محتاطانه تفکرات خود متصل می کند.
قبول کردن از نظر رواقیون به این مسئله می پردازد که واقعیت در الان تبدیل به چیزی شده است که در لحظه عرضه می کند. از نظر روحی جنگیدین بر خلاف آن یک نزاع دیگر درست می کند قبل از اینکه عمل معنا دار حتی بتواند شروع شود. مارکوس قصد دارد این مقاومت تلف شده را از بین ببرد.
از این رو صلح درونی اش با تلاش، مسئولیت پذیری و تغییر سازگار است و حال رو به عنوان ماده ای که از آن عمل بعدی باید ساخته شود به رسمیت می شناسد. این مجزاسازی برای امروز نیز اهمیت دارد، قبول کردن چیزی که اتفاق افتاده به معنای تایید آن وضعیت نیست. بلکه به معنای واضح دیدن شرایط برای دادن جواب درست به ان است به جای اینکه فقط علیه واقعیت اعتراض کنیم.
معرفی رمان: فرانکنشتاین نوشته ماری شلی
جداسازی واقعه از قضاوت
اگر چیز بیرونی تو را آزار می دهد، به این معنا نیست که این چیز تو رو آزار می دهد بلکه داوری تو درباره آن چیز اینکار را می کند.

این یکی از اصول مرکزی روانشناسی رواقیست. مارکوس بین وقایع خارجی و ارزش گذاری که به آن اضافه می شود تفاوت قائل می شود. یک واقعه ممکن است واقعی، ناخوشایند یا دردآور باشد با اینحال ذهن است که رنج را از طریق تفسیر، پیشگویی، نفرت و معنای مصیبت وار چند برابر می کند.
این ادعا به این معنا نیست که رنج فیزیکی یا بدبختی وجود ندارد. مارکوس درحال آزمایش درباره قضاوت های روانی اضافیست که در آن عقل قدرت را به دست می گیرد. برای خواننده امروزی چیزی که از جمله اورلیوس می تواند بفهمد این است که در هر شراط بدی از خود بپرسد چه چیزی واقعا اتفاق افتاده و چه چیزی من بهش اضافه کرده ام؟
دژ ذهن
ذهنی که از شهوات رها باشد یک دژ مستحکم است

دژ، یکی از قوی ترین تصاویر مارکوس اورلیوس درباره آرامش درونیست. یک شهر مراقبت شده دارای موقعیت داخلیست که در آن بی نظمی خارج دیوار هاش نمی تواند چیزی که در درون اتفاق می افتد را تحمیل کند.
از شهوات خالی شدن را نباید با از نظر احساسی مرده بودن یکی دانست. مارکوس با شکل هایی از هیجان که قضاوت منطفی را مختل و باعث می شد که فرد متکی به خشم، ترس، میل و یا تایید خارجی باشد رد می کرد. دژ به معنای خودمختاریست.
اما خودمختاری به معنای انسان نبودن نیست بلکه به معنای بازگشت به عمل منطقی و عادلانه در هر شرایطیست. فلسفه مارکوس به طور دائم منطق را با مسئولیت اجتماعی متصل می کند و از دید او، آرامش درونی حافظ عمل نیک است.
یاد گرفتن چیز کافی
همین خشنودی کنونی ات از هرانچه رخ می دهد کافی است.

این زبان حذف جاه طلبی نیست بلکه نظم دادن به جاه طلیست. آرامش درونی وقتی می آید که زندگی دیگر وابسته به حفظ آینده خیالی نیست. مارکوس وجود را به چیزی که الان می توان انحام داد تقلیل می دهد به وضوح درک کردن، خوب انجام دادن و دریافت چیزی که نمی توان بدون شورش بی دلیل کنترل کرد. این بینش برای خواننده امروزی سخت است چرا که میل امروز دائما در حال ایجاد یک نیاز دیگر برای رضایت است. مارکوس می پرسد که آیا صلح وقتی شروع می شود که این چند برابر شدن نیاز ها تمام شود یا خیر.
آرامش درونی به مثابه راهی برای ادراک
این جملات مارکوس اورلیوس درباره آرامش درونی یک فلسفه ساخته شده درباره ادراک را نشان می دهد و چندان به دنبال راحتی نیست. وقایع و قضاوت ما ، آزار و بی نظمی دائمی، پذیرش و بی واکنشی و تنهایی و فرار فیزیکی نیز یکی نیستند.
مارکوس مکررا اقدام به وضاح کردن این گیجی ها می کند تا ذهن بتوان میدان واقعی آزادی اش را ببیند.
در نتیجه صلح او یک خوشبینی یا بی حسی احساسی نیست بلکه معماری توجه است، عقب نشینی به درون، بررسی تاثیرات، شکل افکار تکراری، بازگشت تعادل، قبول کردن واقعیت، عادلانه برخورد کردن و شناختن حضور کافی در هر موقعیت.
از طریق مارکوس اورلیوس آرامش درونی، تبدیل به روشی برای دیدن مرز بین جهانی که ساکنش هستیم و قضاوت هاییست که در آن جهان به درون ما وارد می شود.
