در ادامه بحث اسطوره شناسی میخوایم به قدرت قصه های اساطیری بپردازیم که چگونه قصه گویی در طبیعت را درست کردند. فلسفه آغاز کار انسان ها نبود علم نسبتا پدیده جدیدی در تاریخ بشریست و البته خود تاریخ هم آغازگاه تمدن بشری نبوده است. خیلی قبل از کتابخانه ها، آزمایشگاه ها و دانشگاه ها، انسان ها از طوفان متعجب و نظاره گیر محو شدن خورشید در آسمان بودند مردگان خود را دفن و رویاهای عجیب می دیدند و سوال های هستی شناسی مهمی از خود میپرسیدن که چرا آسمان غرش می کند و چرا زمین می لرزد و چرا انسان باید بمیرد، چرا شب برمیگردد و چرا ما رنج می کشیم.
اسطوره و افسانه جز اولین جواب های انسان به این پرسش ها بودند.
اسطوره صرفا یک داستان قدیمی درباره خدایان، هیولاها، قهرمانان و اماکن مقدس نیست بلکه نوعی داستان گوییست که پدیده غیر قابل تحمل را تبدیل به چیزی میکنند که ذهن میتونه بهش نزدیک بشه. ترس تبدیل به اژدها میشه و رعد و برق بیانگر صدای خدا. مرگ با مفهوم مسیر تعالی پیدا میکنه و به صورت نمادین با دروازه، رودخانه، دنیای زیرزمین و البته قضاوت نمادسازی میشه. طبیعت زنده میشه و قصد و هدف متعالی پیدا میکنه، زندگی معنادار معنا دار میشه و از طریق اسطوره ناشناخته پاک نمیشه بلکه فرم و شکل پیدا میکنه.
بخاطر همینم اسطوره ها هزاران سال دووم اوردند. آن ها اشتباهات ابتدایی نبودند که نیاز باشه با علم جایگزین بشند بلکه سیستم های نمادینی بودند که نشان میداد چگونه انسان ها آشوب را به داستان تبدیل کردند. اسطوره ها به طور ساده دنیا رو توضیح نمیدند بلکه دنیا را از نظر احساسی قابل سکونت می کنند.
برای آشنایی بیشتر با اسطوره های یونانی میتونید به نوشته اساطیر یونانی مراجعه کنید.
اولین قصه اسطوره احتمالا ترس بوده است
ترس قدیمی تر از زبان است قبل از اینکه انسان ها بتونند بنویسند و معبد بسازند یا صورت های فلکی را اسم گذاری کنند ترس را می شناختند. تاریکی میتونست شکارچیان را مخفی و طوفان میتونست پناهگاه ها را از بین ببره. کودکان محتمل بود شبانه به علت بیماری از بین برند و آتش همانطور که میتونست بکشه نجات دهنده هم بود در حالی که دریا توان بلعیدن یک روستا و یا غذا دادن به آن را داشت.
اسطوره ها آغاز شدند وقتی ترس به دنبال معنی گشت.

در تمدن های قدیمی، نیرو های مهیب نامگذاری شدند چرا که مواجهه با ترس نامگذاری شده راحت تر از ترس بدون نام بود. دریای یونان فقط آب نبود بلکه پوزیدون، قدرتمند، بد خلق و خشمگین بود طوفان نورس یا طوفان اسکاندیناوی فقط یک شرایط آب و هوایی نبود بلکه متعلق به ثور بود کسی که چکشش آسمان ها را میشکافت. در اسطوره های بین النهرین آشوب دریای آغازین در قالب تیامات، مادر هیولایی آشوب، ظاهر می شود. در هر مورد ترس به یک شخصیت یا موجود تبدیل می شود.
این تغییر اهمیت اساسی دارد طوفان بدون معنی چیزی جز بیچارگی برای مردمان نیست اما طوفان فرستاده شده توسط یک اسطوره را می توان تقدس کرد، ترسید و احترام گذاشت و البته مورد تفسیر قرار داد و حتی مناسک های خاصی حولش شکل داد. اسطوره به ترس چهره میبخشه و اون چهره تبدیل به بخشی از داستان میشه.
هیولای اسطوره معمولا نشانه دهنده فشار وجودی ناشناختست. اژدها، مار، غول، هیولای بلعنده، جنگل تاریک و غار نفرین شده فقط تصاویر تخیلی نیستند بلکه روند تکامل احساسی هستند تکاملی که باعث میشه که یک تمدن ترس خود را در قالب نمادین جایابی بکنه از این رو قهرمانی که که با هیولا میجنگه فقط عمل وحشیانه انجام نمیده بلکه به آنجایی که ترس زندگی میکنه وارد میشه.
بخاطر همین قهرمانان اسطوره ای به ندرت با قدرت کامل شروع میکنن بلکه در طول داستان، سقوط میکنن گم میشن، شکست میخورن و رنج میکشن ومورد آزمایش قرار میگیرن. اسطوره متوجه میشه که ترس توسط انکار از بین نمیره بلکه برای غلبه به ترس باید با آن مواجه شد آن را نام گذاری کرد و در طول داستان بار آن را با خود حمل کرد.
مطالعه بیشتر: رنج در نگاه داستایوفسکی
طبیعت تبدیل به حضوری زنده می شود
در چشم انسان مدرن، طبیعت معمولا به عنوان منظره، منبع و یا یک سیستم علمی دیده می شود اما در تصور اسطوره ای، طبیعت یک موجود خالی نیست. رودخانه ها به یاد می آرند و کوهستان ها به عنوان شاهد مقدس می ایستند درخت ها در خود روح هایی نگه میدارند و ماه همواره در حال نظاره وضعیت جهان است. در این جهان خورشید سفر میکند و زمین تولد میبخشد و البته مردگان را دریافت می کند.
اسطوره شناسی باستانی طبیعت را تبدیل به رابطه کرد.

این به معنای این نیست که انسان های اولیه ضعیف بودن بلکه به این معناست که آن ها جهان طبیعی را به عنوان جایی توأمان مهربان و خطرناک تجربه کردند. طبیعت فقط خارج از زندگی انسانی قرار نداشت بلکه هم زندگی انسان را محاط کرده بود هم به آن غذا میداد و البته تهدید میکرد.یک کشت بد میتونست به گرسنگی منتهی بشه و یک سیل توانایی از بین بردن جمعیت انسانی را داشت. آتش فشان شرایط زمینی را تغییر میداد و البته خود آسمان به عنوان پس زمینه در این واکنش ها قرار نداشت بلکه به عنوان قدرتی فعال در روند تغییران نقش ایفا می کرد.
اسطوره های یونانی پر از طبیعت زندست. سوگواری دیمیتر برای پرسیفونه بی محصولی زمستان و بازگشت بهار را توضیح میده. آپولو با نور، نظم، موسیقی و پیش بینی گره خورده و آرتمیس متعلق به طبیعت و شکار و مرز بین تمدن و زندگی رام نشدست. خود گایا فقط نماد زمین به عنوان ماده نیست بلکه زمین را به عنوان مادر، ریشه و نیرو نمایندگی می کنه.
پیشنهاد مطالعه: توضیح فیزیکی پدیده سراب
اسطوره های اسکاندیناوی نیز طبیعت را با قصه پیوند میزنه. درخت جهانی ایگدراسیل کائنات را دور خود نگه میدارد. ایگدراسیل فقط یک درخت نیست بلکه نمادی از خود هستی، خدایان، انسان ها، غول ها، مردگان و قلمرو های مخفیست. این نماد طبیعی تبدیل به نقشه واقعیت می شود.
اسطوره ها به طبیعت این قدرت را می دهند که در حالت نمادین صحبت کند. رودخانه تبدیل به مرزی بین جهان ها می شود کوه تبدیل به نقطه تلاقی زمین و بهشت می شود و جنگل جاییست که در آن هویت فرد گم شده و تغییر میابد در حالی که دریا در این چارچوب بیانگر ریشه و تخریب است.
بخاطر همینه که اسطوره ها در ادبیات و سینما اینقدر قوی هستند. یک منظره ای در داستان اسطوره ای به ندرت خنثی ست. بیابان، طوفان، غار،جزیره، زباله یخ زده و شهر سوزان هرکدام تبدیل به شرایط روانی و روحی خاصی می شوند.
مرگ به چیزی بیش از توضیح نیاز دارد
در تمام ترس های انسانی، مرگ عمیق ترینشونه، علم میتونه مرگ بیولوژیکی رو توصیف کنه اما خود توصیف نمیتونه پاسخگوی زخم احساسی باشه. اسطوره ها به این دلیل به وجود آمدند که انسان ها نیاز داشتند راهی برای تصور مرگ پیدا کنند بدون اینکه توسطش از بین برند. تقریبا تمام تمدن های باستانی قصه هایی درباره مرگ گفته اند
یونانی ها هادس را تخیل کردند قلمرویی در زیر زمین که در آن رودخانه استیکس مسیر زندگی به مرگ را نشان می دهد. مصری ها یکی از بی نظیرترین اسطوره ها را درباره مرگ درست کردند که در آن روز قضا، سنگینی قلب و امکان زندگی بعد از مرگ را پیش بینی کردند. در اسطوره شناسی اسکاندیناوی جنگجویان ممکنه به والهالا یا تالار باشکوه خدای اودین است وارد شوند در حالی که دیگران به قلمروهای دیگری می رونددر خیلی از سنت ها، مرگ ایستگاه نهایی نیست بلکه یک گذرگاه به مرحله جدید است.

این به این معنا نیست که اسطوره ها مرگ را راحت کردند در حقیقت خیلی از اسطوره ها نسبت به میرا بودن انسان به طرز وحشتناکی صادق هستند. آخیلیس یا آشیل میدونه که شکوه نمیتونه اون رو از مرگ نجات بده. ارفئوس به دنیای زیرزمین میره و تقریبا موفق میشهه یوریدیس رو برگردونه اما در نهایت از دستش میده. خود خدایان شمالی محکومند که با رگناروک روبرو بشند. اسطوره ها وعده راحتی رو نمیدند بلکه در حقیقت ساختار تراژیک دارند.
پیشنهاد مطالعه: عکاسی در شب
این ساختار بسیار اهمیت دارد، در این ساختار مناسک تدفین، قصه زندگی بعد از مرگ و اسطوره ای درباره فرود به جهان زیرین، یا خدایی که می میرد و دوباره باز میگردد همگی برای اندوه مسیری فراهم میکنند. در این ساختار مرگ به جای اینکه به عنوان فروپاشی و از بین رفتن دیده شود تبدیل به یک الگوی کیهانی می شود.
دنیای زیرزمین اساطیری به طرز خاصی اهمیت دارد چرا که مرگ را تبدیل به حغرافیا می کند. مردگان جایی هستند زنده ها شاید نتوانند به راحتی به آن ها برسند اما تخیل میتونه این فاصله رو پر کند. در این تخیل، ورودی، رودخانه، قاضی، راهنما، سایه، مجازات، گردهمایی مجدد و بازگشت های غیر ممکن وجود دارد در این شیوه، اسطوره تبدیل به منظره نامرئی میشود. مرگ تبدیل به قصه می شود چرا که تحمل سکوت برای انسان سخت بوده است.
اسطوره ها، آشوب را تبدیل به نظم می کنند
یکی از مهمترین عملکرد های اسطوه شناسی منظم کردن دنیا بوده است. اسطوره های خلقت فقط درباره نجوه به وجود آمدن دنیا نیست بلکه درباره این است که چگونه معنی در آشوب به وجود آمده است.
خیلی از اسطوره ها با تاریکی، آب، خلأ، سکوت و بی نظمی شروع میکنن سپس یک چیزی آسمان را از یمن، زمین را از دریا، نور را از تاریکی، خدایان را از هیولاها، انسان را حیوان جدا میکند. خلقت معمولا به عنوان عمل جداسازی تصویر می شود خلقت جهان به معنای درست کردن مرز هاست.

این از منظر روانشناسی بسیار بنیادیست. خودآگاهی انسان وابسته به مرز هاست. ما نیاز داریم بدونیم که کجا هستیم چی تهدیدمان می کند و چه چیزی مراقب ماست، که هستیم و به دیگران چه چیزی رو بدهکاریم. اسطوره شناسی نقشه نمادین وجود را درست میکنن.
به همین خاطره که اسطوره ها قوانین، رسوم، نقش های جنسیتی، پادشاهی، مهربانی، فداکاری، ازدواج، جنگ و تابو را معرفی و توضیح می دهند. آن ها به مردم نمی گویند که در آغاز چه شده است بلکه طریقه زنگی را به انسان می آموزند. اسطوره به تمدن، معماری اخلاقش را می دهد.
اما نظم اسطوره ای هیچوقت پایدار نیست. هیولاها برمیگردند خدایان می جنگند قهرمانان شکست میخورند. مردگان صحبت می کنند و دریا دوباره بپا می خیزد. دنیا مکررا باید به حالت اولیه بازگردد اسطوره متوجه است که نظم شکنندست و تمدن همواره در کنار آشوب ساخته شده است.
بخاطر همین است که اسطوره ها در داستان گویی مدرن اهمیت دارند. فیلم های ابرقهرمانی، رمان های فانتزی، سینمای وحشت، ادبیات ویرانشهری و درام های روانشناختی از الگو های اسطوره ای استفاده می کنند. در این داستان ها نظم جهان از بین می رود یک شخصیت از آستانه عبور می کند و یک حقیقت پنهان معلوم می شود در این حین قهرمان باید با یک هیولا مواجه شود و با انجام فداکاری نظم جدیدی را ایجاد کند.
معرفی کتاب: دنیای قشنگ نو اثر آلدوس هاکسلی
خدایان اسطوره ای جهانی شدن احساسات انسانی هستند
خدایان اسطوره شناسی موجود ماوراالطبیعی ساده نیستند. آن ها تجربیات انسانی در مقیاس کیهانی هستند. عشق تبدیل به آفرودیت می شود جنگ تبدیل به آرس یا مارس می شود. آتنا نقش خدای خرد را می گیرد و گرمای خانه تبدیل به هستیا می شود. پدریا پوزیدون است و جهان زیرین هادس، حقه بازی لوکی می شود و رعد ثور است.
اینا فقط شخصیت پردازی نیست بلکه معماری احساسیسد. با تصور کردن خدایان، تمدن های باستانی نیرویی زندگی انسانی را بیرونی سازی کردند. هوس، حسادت، خشم، باروری، ترس، گرسنگی، جاه طلبی، حافظه و دیوانگی تبدیل به قدرت های الهی می شوند در نتیجه انسان ها می تواندد درباره این نیرو ها قصه گویی کنند به جای اینکه توسطشون فقط تسخیر بشند.

یک خدای حسود یا زخمی، یک حقه باز خندان و یک مادر سوگوار به انسان ها اجازه میده که احساسات خود را در مقیاس وسیع بروز بدند. اسطوره ها جهان درونی را هویدا یکرده و روانشناسی را تبدیل به درام می کند..
به همین دلیل خدایان از نظر اخلاقی پیچیده هستند و معمولا از نظر اخلاقی مثال های خوبی نیستند. خدایان رفتار های بیش از حد، متضاد، ترسناک و بی ثبات و بعضا زیبا را از خود نشان می دهند چرا که نماد خود دنیا هستند. اسطوره ، هستی را در اخلاقیت ساده خلاصه نمی کند بلکه واقعیت را به عنوان زمینی برای رقابت نیرو های بزرگ تصویر می کند.
قهرمان از طرف دیگران با ترس روبرو می شود
قهرمان اسطوره یک فرد قدرتمند ساده نیست. قهرمان کسی هست که به منطقه ترسناکی وارد میشه که زندگی معمولی از آن اجتناب می کنه.
قهرمان به هزارتو وارد میشه به دنیای زیرزمین میره و با هیولا میجنگه، آتش را میدزده و به معماهای سخت جواب میده از برهوت نجات پیدا میکنه و از تبعید برمیگرده. مسیر نمادینه در این مسیر قهرمان به جایی میره که جامعه نمیتونه بره و در مسیر برگشت با خود معنا رو برمیگردونه.

پرومته با دزدین آتش مورد مجازات قرار میگیره و هرکول باید کارهای غیر ممکنی انجام بده ادیسه در بین هیولا، وسوسه، طوفان و اشتیاق برای خونه پرسه میزنه در حالی که پرسئوس با مدوسا که نگاهش زندگی رو به سنگ تبدیل میکنه مواجه میشه. این داستان ها همیشه ماندگارند چرا که حقایق روانشناختی را دراماتیزه کرده اند.
مسیر قهرمان همیشه پیروزی نیست بعضی قهرمانان شکست خورده بر میگردند بعضی ها متوجه میشند که دانش بهای گزافی دارد بعضی ها افتخار را می برند اما معصومیت خود را می بازند. اسطوره یک خوشبینی کودکانه نیست بلکه اسطوره ها میداندد که تغییر چگونه آسیب میزند.
قهرمان مهم است چرا که خطر قابل تحمل میشه وقتی کسی قبل از ما بهش وارد بشه. اسطوره به ما میگه که کسانی قبلا به تاریکی وارد شدن و از دریاها عبور کردند دیگرانی بودن که با مرگ ، تبعید یا وسوسه روبرو شدند و تو اولین کسی نیستی که قراره بلرزی و بترسی.
پیشنهاد مطالعه: تاریخ اپتیک از آینه های اولیه تا تلسکوپ
چرا اسطوره ها داستان های مدرن را شکل میدهند؟
جامعه مدرن، اسطوره ار ترک نگفته است بلکه لباسش را تغییر داده است. سینما، رمان، عکس، بازی و تلویزیون به صورت مداوم ساختار های اسطوره ای را بازگو میکنند. فضا تبدیل به اقیانوس جدید شده است هوش مصنوعی آتش ممنوعه دنیای مدرن است. و زباله دان آخرالزمانی دنیای زیرین عصر ماست. ابرقهرمان یک نیمه خداست و کارآگاه شخصیست که وارد هزارتوی فساد می شود در حالی که فیلم های ترسناک به چهره ترس یک هیولای جدید می دهند.

حتی داستان های واقعی میتوانند اسطوره ای باشند. یک درام خانوادگی می تواند به داستانی درباره ارثیه و سرنوشت و یک فیلم جنگی به سقوط در آشوب تبدیل شود. فیلم های جاده ای میتوانند بیانگر اسطوره ادیسه باشند و رمان های روانشناختی بازگوی داستان های اساطیری دنیای زیرزمین هستند.
اسطوره باقی می ماند چرا که انسان ها همچنان از طبیعت،مرگ تنهایی و زمان میترسند و در بحران بی معنایی به سر می برند. ما شاید بتوانیم بیشتر از اجدادمان درباره ماهیت دنیا توضیح بدیم اما توضیح ما نیازمون به داستان را از بین نمیبره. یک تشخیص پزشکی میتونه بیماری رو توضیح بده اما یک فرد مریض هنوز با مسائل هستی شناختی ای مواجه میشه که علم ما جوابی براشون نداره سوالاتی مثل چرا من؟ و اینکه معنای رنج من چیه و چگونه باید الان زندگی کنم. این سوالات سوال هایی است که اجدادمون در قالب اساطیر به ما جواب داده اند.
دنیای مدرن فکر می کند که از اسطوره بزرگتر شده است اما اسطوره همواره وقتی که حقایق نتوانند بار احساسی جهان را حمل کنند برمیگردد.
اسطوره شکلیست که به ناشناخته می دهیم
در عمیق ترین لایه، اسطوره فرار از واقعیت نیست بلکه یکی از قدیمی ترین راه های انسان برای مواجهه با حقیقت است. اسطوره سه فشار بزرگ هستی یعنی ترس، طبیعت و مرگ را تبدیل به عکس، تخیل، شخصیت سفر و الگو های مقدس می کند.
ترس را تبدیل به هیولا می کند و طبیعت را در جای خدا قرار می دهد مرگ جاده می شود و آشوب آغاز دنیاست. در جهان اسطوره ای رنج یک آزمون است و حافظه یک مرثیه و ناشناخته چیزی نیست جز یک داستان.
بخاطر همین اسطوره یک ساخته مرده نیست. بلکه ساختار های زنده تشکیل دهنده تمدن ما هستند و همیشه تصور ما از قهرمانان، آدم بد ها، مصیبت ها، عشق، فداکاری، و زندگی پس از مرگ را شکل می دهند. اسطوره ها در معبد های قدیمی و سینما های مدرن، شعر های حماسی و رمان های روانشناختی، آیین های مذهبی و جهان های فانتزی ظاهر می شوند.
اسطوره ها باقی می مانند چرا که انسان ها نمیتوانند فقط با اطلاعات زندگی کنند ما با معنی زندگی می کنیم و هرجا که دنیا بیش از حد پهناور، خشن، زیبا یا دردناک شود که نتوان به طور مستقیم آن را مورد بررسی قرار داد از همانجایی شروع میکنیم که اجدادمون شروع کردند و شروع به قصه گفتن می کنیم.
